یادمه زمانی که دانشجو بودم و در منچستر زندگی میکردم، جریمههای ماشینم نزدیک به ۴۰۰ پوند شده بود و مدام اخطار پرداخت جریمه برام میآمد. یک ماشین داشتم که دیگه حسابی قراضه شده بود و تصمیم گرفته بودم ببرمش اوراقی. جالب اینکه اوراقی هم برای تحویل گرفتن ماشین از من ۱۰۰ پوند پول میخواست!
همون موقع یک بیامو هم خریده بودم. یک روز صبح از آپارتمان اومدم پایین و دیدم یک مرد سیاهپوست با جرثقیل داره ماشین قراضهام رو از جلوی آپارتمان بلند میکنه. من اون ماشین رو همیشه توی خیابون اصلی، جلوی آپارتمان پارک میکردم و بیامو رو هم توی پارکینگ مخصوص ساکنان مجموعه میگذاشتم.
رفتم جلو و گفتم: آقا، داری چیکار میکنی؟
گفت: به خاطر جریمههایی که پرداخت نکردی، حدود ۴۰۰ پوند بدهکاری و ما اومدیم ماشین رو ببریم.
همون یک لحظه با خودم فکر کردم باید برم توی نقش بازی کردن؛)))
گفتم: آقا جون، تو رو خدا این ماشین رو نبر!
اون هم میگفت:
نه، من مجبورم ببرمش.
بعد از کمی کلنجار رفتن، ازش پرسیدم: اگه ماشین رو ببری، دیگه جریمههاش رو بدهکار نیستم؟
گفت: نه!
گفتم: خب، پس چیکار کنم؟ ببرش!
و اینطوری بود که هم ۱۰۰ پوندی که قرار بود به اوراقی بدم تا ماشین رو ببره، از جیبم نرفت، هم از شر اون ماشین قراضه خلاص شدم و هم دیگه لازم نبود نگران اون ۴۰۰ پوند جریمه باشم! 😂
امروز در موزه الحمرا شهر گرانادا در قصر کارلوس پنچم این سه برگ کتاب فردوسی متلعق به دوره صفوی را مشاهده کردم و خیلی لذت بردم
برگ اول خان هفتم رستم: کشتن دیو سپید)
به نزدیک آن غار تاریک شد / دگر بار اندر کفِ شیر شد
بدو گفت کای رستم پیلتن / همه رسم و آئین و چاره ز من
کمند جوشنگیر گردنفراز / ز بالا همیدید بر پشت باز
بدو گفت که اولاد جویانِ جنگ / چو کژدم دم خویشتن را به چنگ
برایشان تو برگرد و تندی مکن / اگر باشدت یار یزدان دگر
نگه کرد رستم به غار اندرون / بدان تا بیابد به تاریکی خون
سر پایِ اولاد بابت ببست / به چنگ اندر افکند زرینپرست
برآشفت بر تارک چنگ دیو / بزد چون به غار اندر آمد غریو
میان سپه اندر آمد سوار / سر نیزهداران همه پایدار
نباید که آید سوی پیش کار / بنشسته با دیو دیهیمدار
وزانجا که با شوکت دیو دید / پیاده روان گشت تیره دلیر
بگردید در رزمگاهی چو گرد / تن دیو از این تیرگی بردمید
تو گفتی همی بود در جنگِ شیر / نبد جای دیدارِ رزمِ دلیر
چو برگشتگان خالد و دستبرد / در غار تاریک چندی ستَرد
جهانگی اندر نهفت کوه بود / سراسر شد و کارگر زخم بود
به رنگ شبه روی چون قیر گشت / سیامک بیامد نیامد ز دست
چنو دید رستم بدو کوهوار / ز تن رخش سازد در این کارزار
فرو شد دل پیلتن پر ز بیم / بر او سپید گام گفتی رحیم
برآشفت برسانِ شیرِ ژیان / یکی تیغ تیزش زد اندر میان
نَبُرّید پیوست دیوِ میان / بینداخت یک دست و کین پای کرد
بریده به یکدست پایش زدیم / چو پایان سپهدار پیروز شد / همی کشت دیو اندر این تنگ جای / همی گل شد اندر زمین پیلپای.
برگ دوم (نبرد رستم و اشکبوس کشانی)
پیاده مرا زان فرستادهسوار / چو من رزم دیدم در این مرز و بار
کشانی برو گفت کو نام و ننگ / همین رسم داری ز بهر درنگ؟
مرا لکنت آید به گفتار و دَم / چو ناگه بپرسی سر موی کم
برو باز گرد و مترس از سپاه / که دل خستهام زآمدن بر پناه
چو بشنید رستم خروشان چو ابر / فکند اندر آن کوه و کفتار و ببر
چو گرزِ گران گشت بیساز و کار / کمان برگرفتم ز بهر شکار
مرا نام گر ژنده پیل است و شیر / کشم از تن اژدها دست چیره
زمانی برآسای و پیکار دار / ترابیزه و کُرزه در بر بدار
به هر جای کآوازهٔ من بُوَد / سنان را همی رخ نهان بنگرد
چو بند کمر تنگ بستی به بر / گمانت چنان بود کآیی بهدر
همان کز پستی به گردن فتاد / خدنگی برآورد و پیکان بداد
که تا تیر و چوب کمان بنگرد / ستوران همی از پی خود برد
کشانی چو دید آنچنان دست و بر / ز روی زمین گشت اندوه خور
خروشی برآورد چون پیل مست / ستون را ز زین برگرفت آن زمان
کمان را به زه کرد و بگشاد چنگ / نبد چاره جز بازگشتن ز جنگ
که ناگه دل دشمن آمد به بند / فغان خاست از لشکر کوه و تلخ
نهادند بر تارک او کلاه / کمان را بمالید با چوب تیر
سپاهش برآمد از آن رزمگاه...
برگ سوم (کارزار دو سپاه و صف رزمندگان)
دگر صف برین روی رستم دراز / برآمد خروش و تبیره بنواز
ز هر مرز و ناحیت آراستند / همی خشم دندان برافراشتند
بزد بر پی پیل یک بارِ دست / که اسپ نبرد اندر آمد به پست
برآویخت رستم بدان تیغِ تیز / بر آن نامدار دلاور گریز
ز لشکر به یکبار برشد خروش / زمین پر ز خفتان و سر پر ز جوش
تن رستم آمد به گردنکشان / به هر سو که شد کرد دلها کشان
بر او برگذشتند بسیار کوس / سپهبد نگه کرد بر پای بوم
گرانمایه اندر برِ رستم است / چو پاسخ نداری بدین پای بست
بخاک اندر افکند چو گشت خوار...
آخرین موهیکانها؛ تعریفی از یک فیلم کامل
وقتی درباره سینما صحبت میکنم و از یک فیلم کامل حرف میزنم، منظورم صرفاً فیلمی با داستان خوب، بازیگری درخشان یا فیلمبرداری زیبا نیست. از نظر من، فیلم کامل اثری است که بتواند مجموعهای از عناصر هنری را در کنار یکدیگر به وحدتی منسجم برساند؛ جایی که فیلمنامه، کارگردانی، فیلمبرداری، موسیقی، بازیگری، طراحی صحنه، انتخاب لوکیشن و حتی کوچکترین جزئیات بصری و صوتی، همگی در خدمت خلق یک تجربه سینمایی واحد قرار بگیرند.
یکی از فیلمهایی که همیشه برای من نمونه برجسته چنین سینمایی بوده، آخرین موهیکانها ساخته مایکل مان است. فیلمی که هر بار تماشایش میکنم، بیش از آنکه با مجموعهای از عناصر موفق سینمایی روبهرو شوم، احساس میکنم با یک اثر هنری کامل مواجه هستم.
یکی از برجستهترین ویژگیهای این فیلم، فیلمبرداری آن است. دوربین در این اثر صرفاً وظیفه ثبت اتفاقات را ندارد؛ بلکه با حرکتهای حسابشده، نماهای گسترده از طبیعت، جنگلها، رودخانهها و کوهستانها، به بخشی از روایت تبدیل میشود. طبیعت در این فیلم فقط یک پسزمینه زیبا برای اتفاقات تاریخی نیست؛ حضور مستقلی دارد و فضای عاطفی و دراماتیک داستان را شکل میدهد. انتخاب لوکیشنها نیز چنان دقیق و تأثیرگذار است که تماشاگر احساس میکند واقعاً به جهان دیگری، در دورهای تاریخی و دوردست، وارد شده است.
اما شاید یکی از مهمترین دلایلی که این فیلم برای من جایگاه ویژهای دارد، موسیقی آن باشد. موسیقی ساخته ترور جونز و رندی ادلمن، بهخصوص تم اصلی فیلم، از ماندگارترین موسیقیهای متن تاریخ سینماست. موسیقی در اینجا صرفاً همراه تصویر نیست؛ به آن جان میدهد و احساساتی را منتقل میکند که گاهی حتی دیالوگها قادر به بیانشان نیستند. در صحنههای پایانی فیلم، پیوند موسیقی، حرکت دوربین، تدوین و تصویر به چنان هماهنگی شگفتانگیزی میرسد که بهسختی میتوان یکی از این عناصر را از دیگری جدا کرد.
بازی دانیل دیلوئیس در نقش هاوکآی نیز از دیگر نقاط قوت اساسی فیلم است. او شخصیتی خلق میکند که هم از نظر فیزیکی باورپذیر است و هم از نظر عاطفی و رفتاری هویت مستقلی دارد. حضور او در کنار بازی مادلین استو، راسل مینز و وس استودی، به روابط و تعارضهای داستان عمق میبخشد. بهویژه شخصیت مگوا با بازی وس استودی، از یک شخصیت منفی ساده فراتر میرود و به انسانی با گذشته، انگیزه و خشم تاریخی تبدیل میشود.
آنچه برای من آخرین موهیکانها را به یک فیلم کامل تبدیل میکند، صرفاً برتری تکتک این عناصر نیست؛ بلکه رابطهای است که میان آنها برقرار شده است. موسیقی، تصویر، بازیگری، فیلمنامه و کارگردانی هرکدام هویت خود را دارند، اما در نهایت به یک زبان مشترک میرسند. هیچکدام صرفاً برای نمایش توانایی فنی یا زیبایی مستقل خود در فیلم حضور ندارند؛ همه در حال ساختن یک تجربه واحد هستند.
وقتی از هنر بازیگری حرف میزنیم، گاهی یک صحنه میتواند آنقدر قدرتمند باشد که برای همیشه در تاریخ تلویزیون ماندگار شود. به نظرم یکی از بهترین نمونههایش در سوپرانو دیده میشود.
بازی ادی فالکو در نقش کارملا و جیمز گاندولفینی در نقش تونی، در همین چند دقیقه واقعاً به سطح دیگری میرسد. چیزی که صحنه را ماندگار میکند فقط دیالوگها نیست؛ واکنشهای دو شخصیت است.
کارملا شوک جای خودش را به خشم، تحقیر و زخمی عمیق میدهد. در مقابل، تونی از همان لحظهای که میفهمد حقیقت برملا شده، بین انکار، عصبانیت، ترس و تلاش برای کنترل اوضاع مدام تغییر میکند. نگاهها، مکثها، تغییر لحن و حتی سکوتهایشان به اندازه دیالوگها حرف میزنند.
گاندولفینی در چند دقیقه تمام تناقضهای تونی را نشان میدهد؛ مردی که میخواهد قدرتمند و مسلط به نظر برسد، اما در برابر کارملا کمکم درمانده و آسیبپذیر میشود. و ادی فالکو هم کاری میکند که خشم و درد کارملا هیچوقت صرفاً عصبانیت یک همسر خیانتدیده نباشد؛ پشت آن، سالها عشق، تحمل، وابستگی و ناامیدی وجود دارد.
این همان چیزی است که سوپرانو را برای من از بسیاری از سریالهای دیگر متمایز میکند. گاهی لازم نیست اتفاق بزرگی در داستان بیفتد؛ فقط دو بازیگر فوقالعاده کافیاند تا چند دقیقه از یک صحنه، به یکی از ماندگارترین لحظات تاریخ تلویزیون تبدیل شود.
Αλί صالحی 👀🦻🏽🗣️ retweeted
Replying to @HosseinGhatib
هر عقل سلیمی میدونه که جمهوری اسلامی یک سیستم حکومتی فاسده؛ سیستمی مبتنی بر رانت، منافع شخصی و شبکههای قدرتی که فساد رو بهصورت ساختاری بازتولید میکنن و بدون اصلاحات عمیق سیاسی و تغییر اساسی قانون اساسی، راهی به دموکراسی نداره.
اما هر عقل سلیمتری هم میدونه سیستمی که قراره بهجای ایران و جمهوری اسلامی با دخالت نیروهای خارجی شکل بگیره، نهتنها بهتر نخواهد بود، بلکه خشنتر، فاشیستیتر، سرکوبگرتر و فاسدتر ساخته میشه؛ سیستمی که اساسش نه بر ارادهی مردم، بلکه بر تضعیف، بیثباتسازی و حتی تجزیهی ایران بنا خواهد شد.
یک ماه در آسیای میانه؛ از طبیعت قرقیزستان تا شهرهای تاریخی ازبکستان
حدود یک ماه پیش، سفرم به آسیای میانه را از استانبول شروع کردم. از آنجا پرواز گرفتم و به بیشکک، پایتخت قرقیزستان، رسیدم. سفری که در ابتدا بیشتر برای دیدن طبیعت و عکاسی از مردم محلی برنامهریزی کرده بودم، به تجربهای یکماهه از چهار کشور تبدیل شد؛ قرقیزستان، قزاقستان، ازبکستان و تاجیکستان.
در طول این سفر، شهرها، بازارها، رستورانها، کوهستانها و بناهای تاریخی زیادی دیدم. بعضی جاها مرا غافلگیر کردند و بعضی دیگر، برخلاف انتظاراتم، نتوانستند ارتباطی با من برقرار کنند. اما چیزی که در تمام این مدت برایم اهمیت داشت، فقط دیدن جاذبههای گردشگری نبود؛ میخواستم زندگی مردم را ببینم، در بازارهایشان قدم بزنم، غذایشان را امتحان کنم و از چیزهایی عکاسی کنم که بخشی از زندگی واقعی آنهاست.
قرقیزستان؛ طبیعت، اسبها و زندگی محلی
بیشکک شهری نسبتاً متوسط است. شهر را دیدم، اما هدف اصلیام بیشتر طبیعت اطراف آن بود. متأسفانه روز اول سفرم، بعد از خوردن یک غذا بهشدت مسموم شدم و یکی دو روز درگیر بیماری بودم. بعد از آنکه حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم از شهر بیرون بروم و مناطق طبیعی اطراف را ببینم.
یک روز تاکسی گرفتم و پنجاه دلار برای همراهی راننده از صبح تا عصر پرداخت کردم تا مرا به مناطق اطراف بیشکک ببرد. میخواستم طبیعت، چادرهای محلی، اسبها و زندگی مردم را ببینم و عکاسی کنم. در آن مناطق گلههای زیادی از اسبها وجود داشت و منظرهی کوهستان، دشت و زندگی محلی برایم فوقالعاده بود.
بعد از آن، با یک گروه هم به مناطق دیگری رفتم. یکی از مکانهایی که در این سفر دیدم، Skazka Canyon یا درهی افسانهای بود؛ منطقهای با صخرههای سرخ و شکلهای عجیب که منظرهای متفاوت و تماشایی دارد. این نوع طبیعت برای عکاسی بسیار جذاب است، چون شکل و رنگ صخرهها با تغییر نور، منظرههای متفاوتی ایجاد میکند.
برج بورانا (Burana Tower) هم از مکانهای تاریخی مهم منطقهی بیشکک است که به میراث شهر باستانی بالاساغون و دورهی قرون وسطی ارتباط دارد. این برج یادآور تاریخی است که در آن، آسیای میانه فقط سرزمین کوهستانها و کوچنشینان نبود، بلکه شهرها و مراکز مهم تجاری و فرهنگی هم در آن شکل گرفته بودند.
بازار محلی بیشکک نیز بخشی از تجربهی من بود. برای من، بازارها همیشه ارزش خاصی دارند؛ چون در آنها میتوانی مردم را در جریان زندگی روزمره ببینی، نه فقط در نقش گردشگرانی که از یک جاذبه به جاذبهی دیگر میروند.
بعد از شش یا هفت روز، بیشکک را ترک کردم و با اتوبوس راهی قزاقستان شدم
بخارا؛ شهری که تاریخ در کوچههایش جریان دارد
پس از چند روز اقامت در سمرقند، با قطار به بخارا رفتم و دو سه روز در آنجا ماندم. بخارا هم یکی از تجربههای ماندگار سفرم بود؛ شهری تاریخی که بافت قدیمی و فضای سنتیاش هنوز بخش مهمی از هویت آن را تشکیل میدهد.
یکی از مهمترین بناهای شهر، مجموعهی پای کلان (Poi Kalyan) است؛ مجموعهای که منارهی کلان، مسجد کلان و مدرسهی میرعرب را در بر میگیرد. منارهی کلان با ارتفاع و تزئینات آجریاش از نمادهای شناختهشدهی بخاراست و قرنهاست که در چشمانداز شهر دیده میشود.
ارگ بخارا (Ark of Bukhara) نیز از مکانهای مهم تاریخی شهر است؛ دژی که در طول تاریخ مرکز قدرت و حکومت بوده است. حضور این ارگ در کنار بافت قدیمی شهر، یادآور نقش بخارا بهعنوان یک مرکز سیاسی و فرهنگی مهم در آسیای میانه است.
یکی دیگر از مکانهای دوستداشتنی شهر، مجموعهی لب حوض (Lyabi-Hauz) است؛ فضایی تاریخی در اطراف یک حوض که بناهای قدیمی و مسیرهای پیادهروی، محیطی متفاوت ایجاد کردهاند. اینجا میتوانی بنشینی، استراحت کنی و زندگی آرامتر شهر را تماشا کنی.
آرامگاه اسماعیل سامانی نیز از مهمترین آثار تاریخی بخاراست. این بنا به قرن دهم میلادی تعلق دارد و از نمونههای برجستهی معماری آجری در جهان اسلام به شمار میرود. سادگی ظاهری و هندسهی دقیق آجرکاریهای آن، زیبایی خاصی به بنا داده است.
در بخارا، علاوه بر این آثار، بازارهای تاریخی و گنبدهای تجاری قدیمی نیز اهمیت دارند. گنبدهایی مانند تکی زرگران، تکی تلپاکفروشان و تکی سرافون یادآور زمانی هستند که بخارا یکی از مراکز مهم تجارت در مسیرهای آسیای میانه بود.
آنچه بخارا را برای من جذاب میکرد، فقط وجود چند بنای مشهور نبود؛ بلکه فضای کلی شهر بود. در بخارا میتوانی از یک بنای تاریخی بیرون بیایی، وارد کوچهای قدیمی شوی، از کنار مغازههای کوچک بگذری و دوباره به میدانی برسی که معماری قرنهای گذشته هنوز در آن حضور دارد.
سمرقند بیشتر با شکوه معماری تیموری و بناهای عظیمش در ذهن من مانده است؛ بخارا با بافت تاریخی، کوچهها، فضاهای عمومی و مجموعهای از بناهایی که در کنار هم هویت شهر را شکل میدهند.
این دو شهر، هرکدام به شیوهی خودشان، بخشی از تاریخ مشترک و پیوندهای فرهنگی آسیای میانه و جهان فارسیزبان را نشان میدهند.
تاجیکستان؛ فاصلهی میان انتظار و واقعیت
پس از بخارا، دوباره به سمرقند برگشتم و از آنجا بهصورت زمینی وارد تاجیکستان شدم. از مرز تا دوشنبه، نزدیک هفت ساعت در جادهای کوهستانی بودم که در بعضی قسمتها مرا به یاد جادهی چالوس میانداخت.
پیش از سفر به تاجیکستان، انتظار داشتم بهدلیل زبان مشترک و پیوندهای تاریخی، ارتباط بیشتری با این کشور برقرار کنم. فکر میکردم در فضای شهری و اجتماعی آن، احساس آشنایی بیشتری پیدا خواهم کرد؛ اما تجربهام با انتظاراتم تفاوت زیادی داشت.
دوشنبه شهری نسبتاً کوچک، تمیز و مرتب است. بااینحال، من نتوانستم با فضای شهر ارتباط برقرار کنم. از نظر من، حالوهوای شهری آن بیشتر تحت تأثیر میراث دوران شوروی و فرهنگ روسی بود تا آن فضایی که پیش از سفر انتظار داشتم تجربه کنم.
غذاها نیز برایم بهاندازهی غذاهای ازبکستان جذاب نبودند. بازار شهر بد نبود، اما در مجموع، بازارها، رستورانها و فضای عمومی دوشنبه نتوانستند همان حس کنجکاوی و لذتی را در من ایجاد کنند که در تاشکند، سمرقند، بخارا و آلماتی تجربه کرده بودم.
موضوع دیگری که برایم آزاردهنده بود، هزینهی تورهای گردشگری بود. در مقایسه با سه کشور قبلی، تورهایی که در تاجیکستان پیدا کردم بسیار گرانتر بودند؛ بهطوریکه تاجیکستان برای من گرانترین تجربهی گردشگری این سفر شد.
این مسئله ناامیدیام را بیشتر کرد، چون انتظار چنین تفاوتی را نداشتم. البته میدانم که تجربهی من از دوشنبه لزوماً نمایندهی تمام تاجیکستان نیست و طبیعت کوهستانی این کشور میتواند برای بسیاری از مسافران جذاب باشد. بااینحال، وقتی پای تجربهی شخصی خودم در میان است، باید صادق باشم: من نتوانستم آن ارتباطی را که دنبالش بودم، در این شهر پیدا کنم.
اگر بلیت برگشتم را از قبل نگرفته بودم، احتمالاً بعد از سه یا چهار روز دوشنبه را ترک میکردم. اما چون بلیت داشتم، سفرم را تا زمان بازگشت ادامه دادم.
پایان سفر
حالا، پس از یک ماه و سه روز، سفرم به آسیای میانه به پایان رسیده است.
وقتی به این یک ماه نگاه میکنم، میبینم هر کشور تصویر متفاوتی از زندگی و تاریخ این منطقه به من داده است.
قرقیزستان را با طبیعت، اسبها، کوهستانها و چادرهای محلی به یاد خواهم آورد. قزاقستان را با آلماتی، صخرههای سرخ چارین، دریاچههای کولسای و کایندی و مجسمههای سربازان پارک پانفیلوف.
ازبکستان برای من ترکیبی از زندگی شهری و تاریخ بود؛ از بازار چارسو در تاشکند، عطر چای و بوی نان تازهای که در بازار میپیچید، تا معماری باشکوه سمرقند، آرامگاه تیمور، مسجد بیبیخانم، میدان ریگستان و کوچهها و بناهای تاریخی بخارا.
و تاجیکستان، برخلاف انتظارم، تجربهای بود که نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم.
این سفر برای من فقط عبور از چهار مرز و دیدن چند شهر نبود. فرصتی بود برای مشاهدهی تفاوتها، عکاسی از مردم و محیط، تجربهی غذاها و بازارها و روبهرو شدن با انتظاراتی که گاهی درست از آب درمیآیند و گاهی نه.
من در سفر به دنبال این نیستم که فقط بگویم یک کشور زیباست یا یک شهر تاریخی است. میخواهم بفهمم زندگی در آنجا چه حسی دارد؛ مردم کجا جمع میشوند، چه میخورند، چه چیزی میفروشند، چه چیزی میسازند و چه چیزهایی از گذشتهی خود حفظ کردهاند.
شاید به همین دلیل است که در کنار بناهای عظیم و مناظر طبیعی، هنوز عطر چای و بوی نان تازه در بازار چارسوی تاشکند، کافههای کوچک اطراف بازار و چهرهی سربازان سنگی پارک پانفیلوف را به یاد میآورم.
اینها بخشهایی از سفری هستند که برای من فقط با دیدن مکانها تمام نمیشود؛ هرکدام تصویری هستند که با خودم میبرم.
یادمه وقتی در قفس زندگی میکردی، مرغ عشقی بودی که هر روز، هر ساعت و هر شب نغمهی عشق سر میدادی. اما وقتی آزاد شدی، تبدیل شدی به عقاب یا کرکسی که وقتی در قفس بود، خودش را مرغ عشقی نشان میداد که سعی میکرد مرغ عشقِ آن سوی قفس را فریب بدهد؛ به او میگفت این عشقی که بین ماست، به خاطر همجنس بودن ماست و وقتی از این قفس آزاد شدم، با هم پرواز میکنیم.
اما وقتی آن مرغ عشق آزاد شد، دیگر خبری از آن مرغ عشقِ عاشق نبود. او تبدیل به یک کرکس یا عقاب شد؛ آنقدر بیرحم که حتی همان مرغ عشقِ منتظری را هم که به وعدهی پرواز مشترک دل بسته بود، بلعید.
این یکی از عجیب ترین مکان ها بود که رفتم ، دقیقا حس میکردم توی یک فیلم وحشتناک قرار گرفتم
(Siem Reap)
ولی غذای خوب خیلی چیز خوبیه.
گاهی آنقدر خوبه که انگار تمام روحت رو نوازش میده؛ درست مثل یک دوست خوب که کنارت میشینه، چیزی نمیپرسه، قضاوتت نمیکنه، فقط حالتو بهتر میکنه.
بعضی غذاها فقط غذا نیستن. یه لحظه آرامشن، یه خاطرهان، یه حس خوبن.













