من واقعا از هر چیزی که بوی سیگار بده بیزارم؛ از دهن و لباس آدمها گرفته تا فضای بستهای که بوی سیگار توش مونده. از خود سیگار و تمام متعلقاتش متنفرم!
بیشتر روزا تو این مملکت، انقدر سگی و مزخرفن که آدم دلش میخواد تموم بشن
حالا یا خودش یا این روزا.
تو همچین روزایی حتی کسی مثل من با این همه سجایا و حسن خلق و مهربونی هم میتونه پاچهی یه دوبرمن رو چنان بگیره که پشماش بریزه.
برید چند تا چوب بیارید می خوام وصیت و نصیحتتون کنم
هر کی چوب کلفت بیاره، با همون ....
ناراحتش می کنم! نازک بیارین کار دربیاد.
تازه به دوران رسیدگی میتونه از اتاق عمل، باشگاه، سفر و.... شروع بشه. از شکمی که صاف میشه، صورتی که تغییر میکنه، چند کیلو وزنی که از بین میره٫ رهایی که در سفر تجربه می شه و آدمی که برای اولین بار تصویر خودش تو آینه رو دوست داره. مسئله زیبایی و مقبول بودن نیست، مسئله اتفاقیه/
که بعد از اون درون آدما میافته. کسی که سالها نادیده گرفته شده ناگهان دیده میشه، پیامهایی میگیره که قبلا نگرفته، نگاههایی رو تجربه میکنه که زمانی ازشون محروم بوده. تازهبهدورانرسیدگی گاهی از جایی شروع میشه که چیزی رو که روزی بابت نداشتنش تحقیر شدیم به دست میاریم و حالا/
لامپ اتاقم سوخته بود، عوضش کردم، انقدر نورش سفیده، اتاق شبیه تیمارستان شده، خودمم با این وضعیت روانی فقط اون لباس سفیدا رو کم دارم که با دکور هماهنگ بشم.
