«اکنون، تو نمیدانی که چون با نااهل سخن گویی، سیلی خوری و سخنی که فهم نکنند بر کفر و دیگر چیزها حمل کنند و هزار چیز از اینجا تولد کند؟ مَر شیخ را گفتم «چون مذهب و اعتقاد پاک است مرا / از طعنهی نااهل چه باک است مرا؟»
افروخته نشود. اما دل آشنا همچو شمعیست که آتش از دور به خود کشد و افروخته شود. اکنون، حدیث صاحب سخن از نور خالی نباشد: پس نور در شمع گیرد، نه در فتیلهی تَر. و شمع تن خود در سَر سوز دل کند و چون شمع نماند، آتش نیز نماند. اهل معنی
نیز تن در سَر سوز دل کنند، اما چون تن نماند، روشنایی زیادت شود و به آشنایی کشد.»
شیخ را گفتم که «هیچ ممکن بُود که دل بیگانه آشنا شود و روشن؟» گفت «هر بیگانهای که بدانست که دل او بینا نیست، تواند بود که بینا شود.»
ـ قصههای شیخ اشراق، شهابالدین سهروردی، جعفر مدرس صادقی
شیخ را گفتم «خرقه دور انداختن چیست؟»
گفت «یعنی که از آنجا خبری یافتیم، از اینجا چیزی بیندازیم. امّا آن کس که خرقه بینداخت باز بر سر بنهد، تا آن که آستین برافشاند باز بضاعت در آستین بنهد.»
گفت «آنچه هیچ نمیگوید، همه تن زبان است، به زبانِ حال حالِ خویش عرضه میکند ــ که به زبانِ مقال از آن حال حکایت نتوان کردن. امّا صاحبِ واقعه باید که بداند که چه گوید.»
از کنار هر کسی میگذرم و شروع میکنه پرسیدن که آب جمع کردین؟ باتری گرفتین؟ پاوربانک پره؟ تلفن معمولی دارین؟ نون خشک کردین؟ و... اعصابم دیگه هیچجوره نمیکشه، سعی میکنم با اخلاق مقبول بگذرم اما اونایی که میگن هیچی نمیشه، فراوانیه، مردم الکی شلوغ میکنن، دلم میخواد ریزریزشون کنم.