ReyhAne Gholami (@RG4954) header
ReyhAne Gholami (@RG4954) profile picture

وظیفه‌‌ دفاع از حقیقت است، حتی به‌ بهای تنهایی. دلبسته‌ی حقیقت پیچیده و دلداده‌ی شفافیت کلام هستم.

Amsterdam, The Netherlands
Joined May 2024
Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)Photo by ReyhAne Gholami (@RG4954)
خیلی معذرت می‌خواهم که این پست را پاک کردم، چون چند غلط املایی داشت که به‌نظرم آن را ناخوانا کرده بود؛ تا من باشم که دیگر هنگام قهوه‌نوشی عجله‌ای این‌جا پست نکنم، اما باز آن را این‌جا می‌گذارم؛ ضمن این‌که در یک مقاله‌ای که تحت داوری است خیلی مفصل‌‌تر از این موضوع نوشته‌ام. امیدوارم زود پذیرش بگیرد و منتشر شود. بر اساس تجربه‌، به نظرم رسیده است که خیلی از ایرانی‌ها به محض شنیدن اصطلاح «مخبر بومی» (Native Informant)، که در سنت پسااستعماری و توسط سعید و اسپیواک صورت‌بندی نظری پیدا کردند، عصبانی می‌شوند و مدعی‌اند که این نظریات روی استبداد داخلی سرپوش می‌گذارند، که البته بگذریم از این که خود این افراد چقدر در مورد ساختار سرکوب‌گر دولت‌های پسااستعماری هشدار داده‌اند. اما می‌خواهم این افراد را به هانا آرنت، که به‌صورت کلی خیلی نزد ما ایرانی‌ها محبوب است، ارجاع دهم؛ به تحلیل او از تیپ شخصیتی «مسئله‌گشا» (Problem Solver) که در یادداشت‌های مربوط به دروغ و سیاست قابل جست‌وجو است؛ جستارهایی که او آن‌ها را پس از انتشار اسناد پنتاگون و به‌دنبال بحران ویتنام به رشته‌ی تحریر درآورد. لیبرال‌ها هانا آرنت را مصرف می‌کنند—به‌شکل غیر انتقادی. خیلی‌ها فکر می‌کنند او فقط از فاشیسم و توتالیتاریانیسم گفته است، اما مثلاً در یک فقره‌ی دیگر کافی است نگاهی به تحلیل او از «لورنس عربستان» در فصل امپریالیسم «خاستگاه‌های توتالیتاریانیسم» بیندازیم تا ببینیم که او چطور دارد از همان مکانیسم «مخبر بومی» پرده برمی‌دارد. برای خود من مکانیسم‌ها مهم‌تر از نام سنت‌های فکری‌اند؛ هرچند، از مکاتب انتقادی لذت می‌برم، اما برایم خیلی مواقع چندان فرقی نمی‌کند که دیگران از چه مسیری مکانیسم‌های واحد قدرت را کشف کنند. به‌نظرم، اتفاق بد این است که آدم‌ها متوجه این موضوع نشوند که ساختارهای قدرت چگونه کار می‌کنند؛ از هند تا ویتنام و ایران و فلسطین و هر جای دیگر در این کره‌ی خاکی. هرچند، این مدت دیدیم که ایرانی‌ها قفل درهایی که در جاهای دیگر بسته بود را شکسته‌اند و دور از انتظار نیست اگر روزی آرنت هم در لیست متهمان کنار سعید و فوکو و غیره بنشیند!
11
403
«نویسنده ممکن است ترسو باشد و یا خودخواه، اما اگر درگیر دروغ‌گویی شود، در مسیری می‌افتد که نور قلمش برای همیشه خواهد چکید و ذهنش تاریک خواهد شد.» – شهرنوش پارسی‌پور، «خاطرات زندان»
4
47
760
جهان پر از دوگانه‌های کاذب است. یکی از آن‌ها این است که یا باید همه‌چیز را گردن استعمار خارجی انداخت؛ کاری که روایت رسمی و حکومتی می‌کند. دیگری این‌که یا باید همه‌چیز را به ذات شرورانه‌ی استبداد داخلی تقلیل داد و نقش سرمایه‌داری جهانی و مداخلات امپریالیستی را نادیده گرفت؛ کاری که لیبرال‌ها و رژیم‌چنجرها می‌کنند. این دوگانه‌های کاذب بیش‌تر خاصیت تسکین‌دهندگی دارند و آدم‌هایی که آن‌ها را می‌پذیرند، درواقع دارند از خود سلب مسئولیت می‌کنند؛ رویکردی که به‌نظرم در درجه‌ی اول توهینی به قدرت فهم بشر و عاملیت او برای تغییر است. واقعیت قدرت چندلایه، شبکه‌ای، و بسیار پیچیده است؛ به‌خصوص در زمانه و موقعیتی که ما در آن هستیم.
5
3
44
896
آتش افتاده از خورشید میلیون‌ها قلب سرخ را می‌سوزاند – ناظم حکمت #شاهین_شکوهی
3
3
36
943
شاید برای علاقه‌مندان به ابن خلدون جالب باشد. به‌عنوان علاقه‌مند به ابن خلدون، مشتاق دیدار دوستداران او نیز هستم.
7
3
74
1,931
«شکست‌خوردن کم‌تر ترسناک بود تا پذیرفتن شکست.» – آرنت، «دروغ در سیاست»
4
9
156
2,867
فکر می‌کنم یکی از مسائلی که برای بسیاری از فعالان رسانه‌ای ایرانی پس از مهاجرت پیش آمده، این است که چرا بسیاری از روزنامه‌نگاران ایرانی دیاسپورا طوری در یک نقطه فریز شده‌اند و جهان را از لنزی بسیار کوچک می‌بینند که اصلاً انگار به هیچ تناقضی در زندگی کاری و سیاسی‌شان برنمی‌خورند. خواستم امشب تا منبرم در این‌جا گرم است، این کتاب آقایان ویلیام ای. دورمن و منصور فرهنگ را معرفی کنم، چون به‌نظرم سرنخی برای تفکر بیش‌تر در این موضوع به‌دست می‌دهد. ​مثلاً یک فقره مربوط به فاصله‌ی سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ است؛ زمانی‌که واشنگتن هنوز امید داشت سهمی از منافع نفت ایران ببرد و رسانه‌های آمریکایی تصویر منصفانه‌ای از ملی‌شدن صنعت نفت در ایران ارائه می‌دادند. اما به محض این‌که مصدق امیدشان را ناامید کرد، فریم خبری رسانه‌ها به سرعت تغییر کرد و او از یک «ملی‌گرای عجیب‌وغریب» به «دیوانه»، سپس «مزدور و فریب‌خورده‌ی کمونیسم» و در نهایت «دیکتاتور» تبدیل شد. ​یا در فقره‌ی دیگری که به اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه مربوط می‌شود، رسانه‌های غرب ادعاهای حکومت پهلوی را درباره‌ی اصلاحات ارضی بدون منبع‌دهی مستقل، بدون راستی‌آزمایی، و کاملاً طوطی‌وار تکرار می‌کردند. آن‌ها قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ را صرفاً «مخالفت مذهبی‌های مرتجع و ضد مدرنیته با اصلاحات خیرخواهانه‌ی شاه» فریم‌بندی می‌کردند و انگار نه انگار که انقلاب سفید با به‌هم‌زدن ساختار روستایی ایران، موج مهاجرت انبوه روستاییان به حاشیه‌ی شهرها و ناعدالتی اقتصادی را رقم زده بود. ​در فقره‌ی دیگر، اگرچه گاهی پیش می‌آمد که این رسانه‌های آمریکایی از روش‌های شاه مثل خودرأیی انتقاد کنند، اما هرگز اهداف و مشروعیت او را زیر سوال نمی‌بردند. شاه همیشه به‌عنوان «نوساز مصلح»، «پادشاهی با حسن نیت که می‌خواهد ملتش را مدرن کند»، و «متحد وفادار غرب» تصویر می‌شد؛ درحالی‌که مخالفان او همیشه «ارتجاعی»، «ضد مدرنیته» یا «تروریست» نامیده می‌شدند. ​فارغ از این‌که این سبک کارکردن نوعی شکست در زندگی حرفه‌ای‌ و اخلاقی و سیاسی است، فاجعه‌ی بزرگ‌تری که در سطح کلان‌تر به بار آورد این بود که این رسانه‌ها باعث کوری چشم تصمیم‌گیرندگان سیاسی در واشنگتن شدند. آن‌ها اخبار را طوری به واشنگتن می‌فروختند که انگار حکومت شاه یک حکومت پایدار و متحد غرب است و انگار نه انگار که یکی از پرمشارکت‌ترین انقلاب‌های تاریخ در ایران علیه او در جریان است. به‌عبارتی، پوشش سانسورشده و خوش‌بینانه‌ی رسانه‌های جریان اصلی آمریکا اجازه نداد افکار عمومی و تصمیم‌گیرندگان این کشور واقعیت جامعه‌ی ایران را ببینند. به همین دلیل، انقلاب ۱۳۵۷ برای واشنگتن مثل یک «زلزله‌ی غیرقابل پیش‌بینی» رخ داد و به روز واقعه، نه کاری از دست کسی برآمد و نه اصلاً کسی بود که پشت تسلیحات نظامی‌ای که شاه به شکل فله‌ای از آمریکا خریده بود بنشیند تا مردم را سرکوب کند.
8
5
2
51
2,169
یک کار پژوهشی خوب در حوزه‌ی اقتصاد سیاسی رسانه در ایران این است که ارتباط میان پلتفرم‌های اصلاح‌طلب، که طی چند دهه‌ی اخیر چهره‌های ملی‌گرایِ منتقد غرب را هدف حملات سیستماتیک خود قرار داده‌اند، با منابع مالی و آمال سیاسی و اقتصادی‌شان واکاوی شود. فکر می‌کنم نتیجه‌ی چنین پژوهشی به این خط ربط برسد: تخریب بی‌رحمانه‌ی منتقدان غرب در خدمت ادغام بی‌محابا در اقتصاد بازار آزاد جهانی. پرسش از کدام اقتصاد، کدام بازار، کدام آزادی، و کدام جهانی‌شدن هم باز می‌ماند برای آن‌ها که گوش‌هایشان دراز نیست‌.
انگار در ایران تیکه‌اندازی به ادوارد سعید مد شده است، درست مثل حمله به مصدق در ساحت سیاسی. باز خوب است به‌جز خود سعید و چند استثنای دیگر، مکتب پسا‌استعماری در ایران شناخته‌شده نیست، وگرنه تعداد زیادی از هم‌وطنان‌ را بر اثر سکته‌‌ی قلبی از دست می‌دادیم. متأسفانه، جهان متفکرانی از جنس ادوار سعید و سیاست‌مردانی از خانواده‌ی مصدق را بارها به خودش دیده است و این‌طوری نیست که فکر کنید با چندتا حرف بسیار سطحی ریشه‌ی یک سنت فکری یا سیاسی را زده باشید. این را جدی می‌گویم که آن‌قدر که من یکی در ایران غرب‌گرا به‌معنای منفی آن دیده‌ام، در خود غرب ندیده‌ام. خوشبختانه، قیچی این جماعت که سر سفره‌ی چهارتا اصلاح‌طلب وابسته‌ نشسته‌اند اصلاً طوری نیست که بتواند لباس آدم‌هایی مثل سعید و مصدق را ببرد، نه این‌که سعید و مصدق علیه‌السلام باشند، اما درد این‌ها چیز دیگری است و اصلاً توانایی این را ندارند که مشکلاتی که در سنت پسا‌استعماری، چه در سطح فکری و چه در سطح سیاسی، هست را ببینند. درد این‌ها از اساس چیز دیگری است.
2
2
1
46
1,526
انگار در ایران تیکه‌اندازی به ادوارد سعید مد شده است، درست مثل حمله به مصدق در ساحت سیاسی. باز خوب است به‌جز خود سعید و چند استثنای دیگر، مکتب پسا‌استعماری در ایران شناخته‌شده نیست، وگرنه تعداد زیادی از هم‌وطنان‌ را بر اثر سکته‌‌ی قلبی از دست می‌دادیم. متأسفانه، جهان متفکرانی از جنس ادوار سعید و سیاست‌مردانی از خانواده‌ی مصدق را بارها به خودش دیده است و این‌طوری نیست که فکر کنید با چندتا حرف بسیار سطحی ریشه‌ی یک سنت فکری یا سیاسی را زده باشید. این را جدی می‌گویم که آن‌قدر که من یکی در ایران غرب‌گرا به‌معنای منفی آن دیده‌ام، در خود غرب ندیده‌ام. خوشبختانه، قیچی این جماعت که سر سفره‌ی چهارتا اصلاح‌طلب وابسته‌ نشسته‌اند اصلاً طوری نیست که بتواند لباس آدم‌هایی مثل سعید و مصدق را ببرد، نه این‌که سعید و مصدق علیه‌السلام باشند، اما درد این‌ها چیز دیگری است و اصلاً توانایی این را ندارند که مشکلاتی که در سنت پسا‌استعماری، چه در سطح فکری و چه در سطح سیاسی، هست را ببینند. درد این‌ها از اساس چیز دیگری است.
19
12
7
194
13,818
روزی که کم‌ترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند قفل افسانه‌ای است و قلب برای زندگی بس است روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به‌خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی که آهنگ هر حرف، زندگی است تا من به‌خاطر آخرین شعر، رنج جست‌وجوی قافیه نبرم روزی که هر حرف ترانه‌ای است تا کم‌ترین سرود بوسه باشد – شاملو
3
2
53
1,077
من از آن دسته آدم‌هایی هستم که فکر می‌کنم تاریخ از روی خودش چرک‌نویسی می‌کند و در نهایت به یک نسخه‌ی انسانی‌تر می‌رسد، اما نمی‌دانم واقعاً کی و به چه نحوی این مسئله‌ی آزادی قلم و اندیشه در ایران حل خواهد شد. چند نسل بعد از ما؟ نمی‌دانم. چند نسل باید آواره‌ی زندان و غربت شوند تا این مسئله حل شود؟ این را هم نمی‌دانم. جالب است که کشش و اشتیاق به کارکردن در وطن طوری است که انگار آدم را وادار می‌کند خیلی از توهین‌ها و محدودیت‌ها را تحمل کند؛ توهین‌ها و محدودیت‌هایی که اگر من یکی یک‌پنجم آن‌ها را در همین هلند می‌دیدم، با کم‌تر عذاب وجدانی کله‌پا از این‌جا فرار می‌کردم.
2
1
24
942
چرا مردم ایران ۱۳۵ سال پیش توانستند در اعتراض به انحصار خارجی توتون و تنباکو را تحریم کنند و قلیان‌ها را بشکنند اما حالا نمی‌توانند در اعتراض به انحصار ویران‌گر رسانه‌ها و شبکه‌های خبری آن‌ها را تحریم کنند؟ حتی نیازی به شکستن تلویزیون و تلفن همراه هم نیست. اگر پاسخ مربوط به مسئله‌ی معاش است، عمیقاً آرزو می‌کنم کاش بشود روزی انسان‌ها به تهدیدهای شناختی هم به‌اندازه‌ی تهدیدهای مادی حساسیت پیدا کنند.
8
2
1
64
2,341
تولد ۹۱سالگی‌تان مبارک آقای هاروی گرامی. چه سعادتی است برای ما که شما به این دنیا آمدید و سعی کردید با قلم‌تان درک ما را از آن روشن‌ سازید. به‌اندازه‌ی بی‌کرانگی هستی سپاس.
4
1
1
51
1,621
پس از نزدیک به یک سال تحصیل و پژوهش در دانشگاه اوترخت، به پیشنهاد و یاری استادم بار و بندیلم را بستم و به مؤسسه‌ی تاریخ اجتماعی بازگشتم، البته بار و بندیل بستن به‌معنای واقعی کلمه نبود، چراکه تمایلم همواره بر فعالیت هم‌زمان در چند نقطه‌ و دوری از تمرکز در یک‌جا بوده است. با آفتابی‌شدن مداوم راحت نیستم و بودن بین ابرها را ترجیح می‌دهم، امکانی که خوشبختانه انگار برای چند سالی فراهم شده است. اکتبر سه سال پیش که برای اولین‌بار به این‌جا آمدم، دو احساس متضاد وجودم را پر کرده بود: از یک‌سو سراپا شوق بودم، زیرا این مؤسسه گنجینه‌ای بی‌نظیر از آرشیو متفکران چپ، از جمله شخص مارکس، و اسناد جنبش‌های کارگری و اجتماعی را در دل خود جای داده است و من از دیرباز شیفته‌ی کار تاریخی و آرشیوی بودم؛ از سوی دیگر، اندوهی سنگین بر دلم نشسته بود، چون نجوا و ترسی پنهان در پس ذهن داشتم که می‌گفت با ورود به این دنیا، باید با عشق دیرینه‌ام، یعنی فلسفه، وداع کنم. اکنون می‌بینم که آن هشدار بی‌اساس نبود؛ گویی قرار است در آخر تبدیل به پژوهشگری شوم که انسان را از منظر سیاسی و تاریخ را از زاویه‌ی اجتماعی، و در نهایت پیوند میان عاملیت انسانی و ساختارهای کلان را با هم بررسی می‌کند. آری، حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم حس درونم اشتباه نمی‌کرد، اما آن‌طور که تصور می‌کردم ناراحت نیستم. خیلی انتخاب‌ها در زندگی مثل نوشیدن قهوه است؛ اگر ننوشی خسته‌ای و اگر بنوشی مضطرب.
10
135
3,637
حماقت انگار یک مرض مسری است، ولی معلوم نیست پدرجد احمق‌ها چه کسی بوده و این مرض به‌ چه نحوی بین انسان‌ها شایع شده است.
2
1
1
36
2,459
بیست‌وپنج سال در ایران زندگی کردم، و از پنج‌سالگی که مادرم الفبا را یادم داد تا بیست‌وپنج‌سالگی که خودم به دبیرستانی‌ها زبان و ادبیات درس می‌دادم، محصل بودم. البته در کنارش کارهای مهم دیگری هم کردم، مثل درس‌دادن، اعتراض‌کردن، سفرکردن، و عاشق‌شدن. گاهی فکر می‌کنم اگر هفتادوپنج سال در این دنیا زندگی کنم، که در تبار خانوادگی ما رقم نسبتاً پایینی است، دو سوم عمرم را خارج از ایران بوده‌ام؛ و اگر صد سال زندگی کنم، که بعید نیست و خودم هم بدم نمی‌آید، تنها یک‌ چهارم آن را در وطن زیسته‌ام. اما کیفیت آن بیست‌وپنج سال و ریشه‌هایی که در وجودم دواند آن‌قدر تنومند بود که احتمالاً تمام سال‌های باقی‌مانده را هم درگیر ایران و مسائلش خواهم بود. به‌قول شاعر دیار عشق و زخم، «گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم». ریشه‌هایت با هیچ باد غربتی از جا کنده نمی‌شود عزیز من؛ از همین فاصله‌ی دور تو را به‌ نظاره‌ی عقل و قلب نشسته‌ام، که همه هوش و دل از من بردی. خاک ایران سنگین است، نه؟ انگار همیشه عقربه‌ی درون آدم را به سمت خودش نگه می‌دارد.
6
3
1
72
3,081
من با وجود این‌که کارشناسی ادبیات خوانده‌ام و همواره با متون ادبی سر و کار داشته‌ام، اما همواره گرایشم به فهمیدن و فهماندن قوی‌تر از حس‌کردن و حساندن بوده است؛ گرایشی که بعد از دی‌ماه به‌شدت در من تشدید شد. روزهای بی‌اندازه دهشتناکی بود؛ آدم‌ها به‌واقع شبیه زامبی‌هایی شده بودند که گوش‌شان در برابر هرگونه استدلال و منطقی کر بود و در جاده‌ی یک‌طرفه‌ی نفرت و خشم می‌تاختند. کافی بود کوچک‌ترین بوی دگراندیشی از تو بشنوند تا بلافاصله برچسب «مدافع رژیم» و «محور مقاومت» را به پیشانی‌ات بکوبند. چشم من یکی چنان از آن روزها ترسیده است که بعید می‌دانم تا آخر عمر‌ نیمه‌ی ادبی و هنری‌ام بتواند سر بلند کند. طفلکی سخت در لاک خودش فرو رفته و جرئت جیک‌زدن ندارد. هرچند، به‌نظرم احساسات خام و شوریده هم به خودی خود ارزشی ندارند؛ من که در برابر دیوانگی و کله‌خرابی این جهان راه پژوهش را پیش گرفتم، اما کاش کسانی باشند که بتوانند آن روزها را به قلم هنر جاودانه کنند.
4
1
51
1,568
دوست گرامی‌ای پرسید چرا این طرح جلد را برای این کار انتخاب کرده‌ای؟ گفتم که نقاشی «دفن قربانیان مرگ سیاه در تورنه» را انتخاب کردم، زیرا طاعون، یا همان مرگ سیاه، سال ۱۳۴۸ میلادی موجب مرگ تقریباً نیمی از مردم منطقه‌ی مدیترانه شد. در پانزده-شانزده‌سالگی ابن خلدون بود که طاعون به تونس، زادگاه او، رسید و جان والدین، بسیاری از دوستان، اساتید، و خویشاوندانش را گرفت. برخی مفسران اعتقاد دارند که ابن خلدون تحت‌تأثیر فاجعه‌ی مرگ سیاه، باقی عمرش را صرف نظریه‌ی دولت کرد و به یکی از اولین متفکرانی تبدیل شد که در مورد نقش دولت در دوران بحران و انحطاط نوشت. زمانی‌که من روی این تز کار می‌کردم، جهان تازه از کابوس پاندمی کرونا بیدار شده بود و این تقارن، بی‌آن‌که در شروع کار و انتخاب موضوع به آن فکر کرده باشم، ذهن مرا خیلی درگیر نقش دولت‌ها در مدیریت بحران‌های فراگیر کرد؛ به‌خصوص که دولت کنترل‌گری مثل چین توان مدیریتی بهتری در مواجهه با فاجعه از خود نشان داده بود. به‌هرحال، من همیشه به دوستانی که تمایلات آنارشیستی دارند، خواندن ابن خلدون را توصیه می‌کنم و فکرکردن به این پرسش که چرا برای برخی متفکران چون او، دولت تا این اندازه اهمیت مرکزی داشته است. خواندن کار مختصر من اهمیتی ندارد، اما خواندن متون ابن خلدون، به‌خصوص مقدمه، حیف است که از دست برود.
15
2
97
2,867
نماز را بشکن و روزه را بشکن پیاله را بشکن شکست را بشکن شکست نیست شکستن سکوت را بشکن شکن، شکن، بشکن هرچه پای کوب بر من و ما – نصرت رحمانی
1
4
44
1,305
«بعضی‌ها به تاریکی عادت کرده‌اند. بچه‌های ما خیال می‌کنند که اصلاً زندگی همین است. پیرها دیگر یادی از خورشید نمی‌کنند، اما جوان‌ها که روزگاری بچه بودند و توی آفتاب بازی می‌کردند و آفتاب با انگشت‌های طلایی‌اش قلقلک‌شان می‌داد، هنوز خورشید را فراموش نکرده‌اند.» – علی‌اشرف درویشیان، «ابر سیاه هزارچشم» نه سال از درگذشت علی‌اشرف درویشیان، راوی رنج‌دیده‌ی رنج‌دیدگان، گذشت. یاد نیک و مهربان شما همواره در دل و جان ما است، آقای درویشیان گرامی و بزرگ.
3
3
51
1,153