امروز یکی از بچههای مدرسه آمد گفت « من براتون کاری از دستم برنمیاد، اما اگر خواستین حرف بزنین من هستم» و بغلم کرد.
این یک ماه بچهها انقدر همدل بودن و مراعاتم رو کردن که شرمندهام؛ برعکس کادر مدرسه.
و با خودت فکر میکنی آدمها چه مسیری رو طی میکنن که از این به اون میرسن؟
همیشه نوشتن برای من تنها پناهگاه و راه فرار بود؛ حالا در موقعیتیام که انگشتها و مغزم یخ زده. هیچوقت در موقعیتی نبودهام که انگشتهام یخ بزنه و حتی نتونم بنویسم.
توی یک خواب طولانی گیر افتادهام. تمام دیروز که جمهوری رو زیر و رو میکردم برای وسایل تراکوستومی، یا دیشب که تا ساعت ۱ شب دنبال یک آمپول داروخانههای شهر رو میگشتم، مدام ناخنهام رو توی دستم فشار میدادم مگر بیدار شم؛ اما بیداری در کار نبود. بیداری در کار نیست.
اگر شغل استرسزایی دارین، این رو در نظر داشتهباشین که اتاق ICU شبی ۱۰۰ میلیونه. بیمارستانهای دولتی پذیرش نمیدن، مگر اینکه وقتی سرپایید خودتون رو پرت کنین توی بیمارستان؛ حتی خصوصیها هم با شبی ۱۰۰ تومن به راحتی به هر بیماری پذیرش نمیدن.
امیدوارم آخرین باری باشه که میام خیابون جردن؛ یا مادرم مرخص شدهباشه یا مرده باشم و دیگه گذرم به این خرابشده نیفته.
پریروز یه فامیلی ساعت ۶:۵۰ دقیقه صبح زنگ زد حال مادرم رو بپرسه. از پریروز دست چپم به سختی کار میکنه.
هر بار که گوشیم زنگ میخوره، انگار برق بهم وصل شده. بعد کی باشه خوبه؟ فامیلی که ده ساله ازش خبر نداریم. میگه مادرت تو چه وضعیه. میگم سطح هوشیاری امد بالا، بهتون میگم. قطع میکنه، دوباره نیم ساعت دیگه زنگ میزنه.
روزی با ۲۰ تا از اینا سر و کله میزنم و دارم از پا درمیام.
از لحظهای که با مادرم رفتیم بیمارستان که به خاطر احتمالاً ویروس جدید سرم بزنه، تا لحظهای که به خاطر سکتهی مغزی رفت ICU و حالا که توی کماست، فقط ۴۸ ساعت طول کشید.
ممنون از پیامهاتون. نمیتونم جواب بدم. قلبم داره میترکه و مغزم کار نمیکنه.
در حالیکه از اول هفته برای امروز به صورت فشرده کلی برنامه چیدهبودم، صبح مادرم رو با علائم سکته آوردم بیمارستان و هنوز توی بیمارستانم. علاوه بر زندگی جمعی که روی هواست، زندگی شخصی هم روی هواست. کلاً برنامهریزی روی هواست.
اشتباهترین کاری که یک انسان میتونه در طول زندگیش انجام بده، خرید جاروبرقی پارسخزره. لطفاً در سطح پلوپز متوقف بشین.
اگر خواستین این دسر رو امتحان کنین، دقت کنین حتماً شیر گوسفندی باشه که مثل من کلی چیز دور نریزین؛ چون با غیر شیر گوسفند مزه زهرمار میده.
امروز اکثر بچهها با پیرسینگ و لاک و دستمال سر آمدهبودن مدرسه. هفتمها که حتی مانتو هم نپوشیدهبودن. امروز چون روز اول بود همه وانمود کردن که ندیدن؛ البته به طور کلی هم نمیتونن بهشون سخت بگیرن چون که بخش خصوصی و مشتریمداری.



