وقتایی ازم میپرسن چرا گربت انقدر لوسه، میگم جوابش واقعاً مشخصه. بابام و داداشم وقتی که میرسن خونه، اولین کاری که میکنن بغل کردن اون و سلام دادن به اونه؛ و بعد تازه بقیهی اعضای خونه. اولویت کارا، سفر و همهچی هم بر اساس راحتی اونه. دیگه حالا بماند که خودم هم چجوری خایهمالشم.
جدی سعی کنید خودتون باشید؛ اگه کسی هم خوشش نیومد، به درک. به قول خانم ساگان، اینجا که کارخونهی مجسمهسازی نیست، قرمساق.
بابام واقعاً جالبه. همیشه چون روش نمیشه مستقیم بپرسه با کسی هستیم یا نه، یواش و خجالتی میاد مثلاً میگه امشب با دوستدختراتون بیاین بریم بیرون و بعد میره. امشبم واسه الکلاسیکو مثلاً دعوتمون کرد، ولی موضوع اینه که ما داریم حدس میزنیم داره راه رو برای خودش باز میکنه کلک.
من که میدونم اینا صبر کردن من پام به تهران برسه واسه دانشگاه، بعد شروع کنن بزنن ؛ صرفاً نمیتونم ثابتش کنم. قرمساقا.
نه که از پسش برنیام، نه؛ صرفاً بخشیدن تو، نادیده گرفتن رنجیه که تمام این مدت بهخاطرت تحمل کردم. منم آدمِ وانمود کردن نیستم.
واقعیتش مهم نیست منو چطور تعریف میکنی؛ کسایی که عمیقترین و واقعیترین نسخهی منو دیدن، همیشه دوستم دارن.
من دیگه احساسی ندارم که کسی جریحهدارش کنه؛ نگرانم نباش. اگه فکر میکنی بودنت درسته، بمون؛ اما اگه فکر میکنی من به بودنت نیاز دارم، برو.









