دو روزه از شدت استرس ویارِ شیرینی کردم. شیرینی گرم و نرم و تازه از فر دراومده. دلم میخواد برم شیرینی دانمارکی.
نمیدونم چرا دیگه حوصلهم به سریال چندفصلی نمیکشه. مدتهاست دلم میخواد گات رو دوباره ببینم ولی نمیتونم. یا چند تا سریال خوب دیگه رو. فعلا فقط مینی سریال و سیتکام، اونم اگه خوب باشه.
دلم میخواد تو یه چیز دیگه به اندازه بحرهای عروضی به مهارت برسم. خیلی عجیبه که هیچی ازش یادم نمیاد ولی یاد اون روزا که میفتم تعجب میکنم از تسلطی که داشتم.
من کاملا با تارهای نقرهفامِ موهام دوست بودم تا اینکه یه آشنای قدیمی تصمیم گرفت وسط یه مراسم ختمی یهو بگه سفید کردی! اگه خواستی N5 بزن!
با یه نخ نامرئی و ظریف به آرزوهام وصلم. اونها آخرین کورسوی امید بین این همه تاریکی هستن. مطمئن نیستم به نتایجی که دلم میخواد میرسم یا نه، اما مطمئنم که باید این قدمها رو بردارم. هرچقدر هم که سخت باشه.
بعد از جنگ
با چوبدستم
انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید.
با تو خواهم ماند
با تو خواهم خواند
و تو را در بُهتِ آفتابیات خواهم بوسید.
یهو یاد دو سه سال پیش افتادم که میتونستم با ۳۰-۴۰ تومن یه دوربین دست دوم نسبتا خوب بخرم و برای علاقهی خودم باهاش عکاسی کنم. یا یه ساز خوب بخرم. اینجوری نمیشه. باید یه کاری واسه این بخش از خودم که تشنه ی هنره انجام بدم.
۳۰ سن عجیبیه. انگار وسط مسیری. دلت میخواد برگردی واسه یه چیزایی سوگواری کنی حسرت بخوری ولی دغدغه های جدید منتظرتن و بیشتر از این نمیتونی وقت تلف کنی. انگار زمان از دست رفته برات ۲× میشه و فرصت ها نصف.









