یعنی چی بیشتر از پنج دقیقه نمیتونم با مامانم حرف جدی بزنم چون ظرفیتش برای پذیرفتن واقعیت کمه و اعصابش به هم میریزه. من میخوام بهت بفهمونم کجارو اشتباه کردی زن.
این پروسه فارغ التحصیلی و جشن و این داستانا فکر میکنم الان برام بی اهمیته و دو سه سال دیگه یادش که بیفتم ناراحتم کنه
هربار حرف از سر کار رفتنم میشه، از خودم میپرسم با این همه پیشرفت تکنولوژی چطور انقدر همچی در دسترس و فراوان نیست که انسان ها برای پول مجبور به تحمل هر خفتی نشن. حس میکنم کار کردن فرصت پرداختن به بقیه بعدای زندگی و از آدم میگیره. پول به دست میاری ولی چیزای زیادی از دست میدی.
نه اونقدر شکست خورده که بگم ته خط، نه اونقدر موفق که خیالم راحت باشه. یه جایی بین "اگه بازم تلاش کنم حتما میشه" و "دیگه دیر شده" گیر کردم.
سهمیه گریههام تا یه ماه آینده تموم شده بود ولی حرفای امروز سر صبحونه خودش یه هفته گریه جدید میخواست
هیچوقت صدتونو برای یه آدم نزارید چون این کار توقع میاره و وقتی اون شخص نمیتونه توقعاتتونو براورده کنه عزت نفس خودتون له میشه
نمیخوام بگم اونایی که میمونن همیشه خوبن، نه. اتفاقا یه سریا میمونن چون بلد نیستن برن. بعضیهام چون چیزی برای از دست دادن ندارن میمونن. بعضیهای دیگم چون خودشون دقیقا به همون اندازهای که تو بهشون نیاز داری، به تو نیاز دارن میمونن. میخوام بگم موندن به تنهایی دلیل هیچ چیزی نیست.
مربی قبلیم به مناسبت روز دختر کل باشگاهو با گلای ووشه تزیین کرده که توی اصفهان خودش یه پدیده محسوب میشه و مطمئن شدم آب هیچوقت به طبقات بالای کشتی نمیرسه
من بینهایت عاشق کیفم ولی کمترین ایتمی که توی کمدم دارم کیفه
اگر روزی پولی بگیرم بدون فکر کردن خریدن ده رنگ کیفه
الان برای تولد دوستم کیف خریدم و نمیتونم تصمیم بگیرم بهش بدم یا نه انقدر که گوگولیه

