Pinned Tweet
نبايد اتفاق مى افتاد وافتاد. واقعهاى رخ داد که هرگز نمىتوانيم با آن كنار بياييم. تمام وقايع دیگر هم سخت بودند، مردم فقير شده بودند، دستگیر مىشدند، مجبور بودند فرار كنند، مجبور بودند روبه فريبكارى بياورند، جان به در ببرند وغيره.
گویا در حد قابل توجهی گولاخ شدم تو یه جمع تازهای بودم داشتن شغل هر کس رو بر اساس ظاهرش حدس میزدن فکر کردن من مربیم:))
اقتصاددان پشت دانشکده retweeted
چه معنی داره اینکارا تو ایران؟
اینجا صبح تا شب باید روضه بخونی و تلاش کنی روضهخون بهتری نسبت به بقیه روضهخونها باشی.
یک چیز جالبی که در نقاشی های مهنوش بادپر برام جالبه برجسته کردن چیزی به نام نگاه کردن به عنوان ابزارِ خشونته. اینکه چگونه سوژههای نقاشی بیشرمانه به دیگران نگاه میکنند و با این کار آن دیگران را به اشیا فرو میکاهند (معمولا ایژههای این نگاه های خیره صورت و چشم ندارند.)
اقتصاددان پشت دانشکده retweeted
یه چیزی تو دلم دوباره جوانه زده...
قراره از خوابی که توشم بپرم...
برگردم سر خونه زندگیم تو تهران،
حیاطخلوتمو پر از گیاه کنم...
با دوستام تا صبح بنوشم...
میدونم...
من هیچوقت مُردنم رو تو ونکوور تصور نکردم...
واقعا هم اينطور بود. حتى گاهی براى ما که جوان بوديم جالب هم بود. انكار نمىكنم. اما اين يكى نه.
فرق مى كرد.
شخصاً هر اتفاق دیگری رامى پذيرم،
اما اين يكى را نه.
آزادى آزاد بودن | هانا آرنت











