سرکرده: «دروغگو، خودت را آرام کن. حالا به ما بگو، چرا زندگی جاودان را رد میکنی؟»
دروغگو از سر خشم نگاهی شرربار به سرکرده انداخت و هرچه در توان داشت در صدا نهاد و این کلمات را فریاد زد: «زیرا این زندگی مرا خوش و کافی است.»
«خدای عقرب» - ویلیام گولدینگ (ترجمهی احمد میرعلایی)
حتی از اشراف درباری نمیتواند با این قانون محفل مقابله کند. کوچکترین نظر زندهای بیتربیتی تلقی میشد.
«سرخ و سیاه» - استاندال
«کلیشهها» با استانداردسازی ارزشها، مانع از ظهور «اندیشه اصیل» و «تفاوت» میشوند؛ پس نه فقط با کلیشهها سروکار داریم بلکه خودمان هم کلیشه شدهایم.
دلوز
عاطفه در فاصلهی میان دریافت یک تأثیر و انجام یک کنش شکل میگیرد. چهره در این وضعیت از اجرای یک عمل مشخص فاصله میگیرد و به سطح بیان عاطفه تبدیل میشود: چهرهای که از ترس میلرزد، لزوماً هنوز فرار نمیکند.
دلوز (نقل به مضمون)
"The Fear (Homage to Francisco Goya)" - Corneliu Baba




