It haunts me. It’s like a sword in my heart. It’s like a knife in my brain. It’s like somebody took my brain and dropped it in a bucket of boiling tears. And all i can do about it is bawl my eyes out and never talk about it.
از ابتدا تا انتهای روز کار میکنم. مدام سعی میکنم ساعتهای بیکاری رو کمتر کنم تا وقتی برای فکر کردن باقی نمونه.
با نیما کش موی صورتی جهت کاستوم بریتنی خریدیم و آهنگهاشو گلچین کردیم و حالا نمیتونه بیاد. به بریتنی گوش میدم و غصه میخورم. :(((
از مادرطبیعت خستهم. از صبح دارم میمیرم و هیچ دارویی کمک نمیکنه. چهار یا پنج کلاس پیش رو دارم و وحشتناکه. اینکه هرماه باید با چنین چیزی کنار بیای مثل یک نفرینه واقعا.
من واقعا از خرید لوازم خونه و مخصوصا آشپزخونه خوشم میاد. ماهیتابه همهکاره، چاقوی تیز، کاسه سوپخوری، بشقابهای رنگی، شکرپاش؟ خیلی جالبه واقعا.
گاهی اینجا چیزهایی مینویسم و عکسهایی پست میکنم. اگر دوست داشتید بخونید و عضو بشید.🐦⬛
t.me/khatibehich
چند روزه مدام کباب میخوام. کباب شگفتانگیز و بینظیره. منتظر کباب دوم روزم. هیچچیزی نمیتونه ناراحتم کنه.
مردهای غریبه چهار خیابون با ماشین دنبالت میکنن که باهات حرف بزنن. «نه» براشون قابلقبول نیست. چه حرفی دارم من با تو آخه؟ کاش خودت رو بکشی واقعا.
روی میزت چی داری؟ مککویین، اتوبوس کوچک آبی، ماشین مسابقه آبی، کرگدن آبی، روباه کوچک، ساعت دیجیتال، تندیس فارغالتحصیلی، اسب چینی، شمع آبی با چند شاخه ژیپسوفیلای سفید، دو روح سبز کوچک، دفتر برای نقاشی، دفتر برای نوشتن، پنج کتاب، جعبه مدادرنگی و جامدادی پرتقالی.
تقریبا هیچ اتفاق هیجانانگیزی در زندگیم رخ نمیده. و تلاشهام در جهت جالبتر کردنش معمولا موقتن. ادهد بیلایک.
آیا نشریه و مجلات ایتالیایی یا انگلیسیزبان میشناسید که من بتونم براشون بنویسم؟ حالا داستان، جستار، مقاله یا هرچیزی؟ یا میدونید از کجا میتونم پیداشون کنم و باهاشون ارتباط بگیرم؟ خوشحال میشم اگر کمکم کنید.
هر لحظه که یادم میاد که زندگی از تو گرفته شده و نه از من و هرگز دوباره حسش نمیکنی دلم میخواد بمیرم.



