Pinned Tweet
خودم و جمع کردم. تیکه هام و کنار هم گذاشتم. اشکهام و پاک کردم.
اومدم که باز شروع کنیم.
چون دیگه راه برگشت نداریم.
چون عزیزهامون زیر تیغن.
#DigitalBlackoutIran
#IranRevolution2026
دریا retweeted
اون موقعیتی که ترانه علیدوستی داره میگه منم اومدم امجدیه واقعا تراژیکه و اگه کسی نتونه یه ذره باهاش همدلی کنه یه جای کارش میلنگه.
دریا retweeted
شجاعت ترانه علیدوستی رو باید با چیزهایی سنجید که میتونست داشته باشه و ازشون گذشت. با جایگاهی که برای خودش ساخته بود و همهی امتیازها و موقعیتهایی که ازشون برخوردار بود، خیلی راحتتر بود که سرش به کار خودش باشه و زندگیش رو بکنه. کسی هم ازش انتظاری نداشت، قرار هم نبود بهتنهایی چیزی رو عوض کنه. ولی شجاعتش رو داشت که همهی اون چیزها و حتی سلامتیش رو به خطر بندازه. بعیده نمیدونسته که قراره هزینه بده . آدم باید خیلی جرئت داشته باشه که با چشم باز چنین هزینه ای رو به جون بخره وقتی هزار تا راه آسونتر پیش روش هست. خوش به حالش که اینقدر جسور و بولده
سرش سلامت و دمش گرم
فیلم ترانه که اومد بیرون همه توییتر پر شد از تحسین و تشویق و اشک واسه ترانه
به فاصله ی چند روز بعدش حمله ها شروع شد
یه عده هم افتادن تو این موج
ما هنوز همون مردم صبح «زنده باد» گو و عصر «مرگ بر» مصدقیم
دریا retweeted
حیف ترانه و بقیه مبارزا و فعالای مدنی که ترور شخصیتی شدن و ج.ا. ازش بهره برداری کرد! دریغ از ما اگر تو این وانفسا قدرشون رو ندونیم!
#ترانه_علیدوستی
دریا retweeted
مبارزه با دیکتاتوری، پیش از هر چیز مبارزه با منش استبدادی در درون خود ماست. اگر فردا را بدون جمهوری اسلامی اما با جامعهای لبریز از خشم، فحاشی، و هراس از صدای مخالف بسازیم، معنای آزادی را در همان قدم اول باختهایم. آزادی فقط یک شعار سیاسی نیست، اخلاق و تمرین پذیرش دیگری است.
دریا retweeted
ترانه، تو مثل سرو میمانی؛
قامتت همیشه افراشته باشه زن.
#ترانه_علیدوستی
#حمید_علیدوستی
دریا retweeted
آهای بیشرفهای دوزاری! ج.ا این دختر رو نابود کرد. سلامتیش رو ازش گرفت و با بیماری خودایمنی که بهش مبتلا شده به این وضعیت افتاده. اون وقت شما فحشش میدین میگین اصلاحطلب و حکومتیه؟ یا مزدوره؟ خاک تو سر همهتون از ارزشی تا سلطنتطلب احمقی که مغزش رو ایدئولوژی و فرقهگرایی پر کرده.
وسط خیابون بودم. داشتم از مدرسه پسرم برمیگشتم. فیلم مراسم پدر ترانه رو باز کردم.
ترانه رو دیدم
نشستم رو اولین نیمکت و زار زار گریه کردم. برای همه چیز همه چیز.
این سرنوشت شوم ماست.
و هیچ وقت روی آزادی و نمیبینیم.
این عکس و یه دوستی فرستاد، از بیست سالگیم. چقدر راحت لباس میپوشیدم. چقدرمعاشرت های جالبی داشتم. اینجا مهمونی خیلی هیجان انگیزی بود که چقدر دلم برای همشون تنگ شده. چقدر دلم برای اون دختر کله شق و پر ماجرا تنگ شده.
زندگیم جور عجیبی بعد از مهاجرت ساده شد.

















