فردا قراره برای اولین بار تو مراسم غم یه دوست شرکت کنم
Any tips?
HER retweeted
Replying to @MsQATEL
متاسفانه یا خوشبختانه کرم دیدن جن و اینارو دارم دوس دارم ببینم پارسال توی شمال ساعت ۱ نصف شب زدیم بیرون ک یکم راه بریم اونجا ی حالت روستا مانند بود ینی اون تایم هیچکی نبود جز ما ، ی لحظه دیدم یچیز شیری رنگ داره لا ب لای درختا کنار ما هی با سرعت میره میاد فک کردم توهم زدم
HER retweeted
تو بابل درس میخوندم، پایینِ اوپن شُل رو مبل خوابم گرفتم و سرم پایین افتاد و رفتم، خواب دیدم جنا اومدن خونه میرقصن. هی از خواب پا میشدم اما از ترس چشمم رو نمیتونستم باز کنم؛ باز میخوابیدم زود صبح شه. سه چهار باری شد این موضوع. فضای خونه گرم بود با اینکه پنجره باز بود و زمستون بود. تو این خواب و بیداریا فکر میکردم من کی پنجره رو باز کردم؟
صدای بشقاب اینا از پشت سر میومد تو آشپزخونه. بدنم لمس بود و حتی کلهم رو نمیتونستم تکون بدم. بهم میگفتن پاشو بیا برقص و من برای اینکه روبرو نشم با چیزی که دورم بود سرم رو حتی بالا نمیاوردم و تو خواب، خودم رو به خواب زده بودم.
بار آخری که بیدار شدم صبح بود. پنجره بسته بود. خون یخخخخ. بدنم خشک بود. من اصلا غیر افقی کامل خوابم نمیبرد، چجوری ۱۰-۱۲ ساعت تونسته بودم نشسته رو مبل بخوابم.
سر کوچه یه سوپر مارکت بود و یه پسر بابلی به نام مجتبی ادارهش میکرد. کتابخون بود و دوست شده بودیم. رفتم پیش مُجتَب، گفتم مجتب، اینجوریه داستان. میخواستم دستم بندازه اما واکنش صورتش هنوز منو میلرزونه. خشک شد در جا. گفت نرو خونه یه چایی کیسهای داد بهم بخورم؛ زنگ زد به یکی. بهم گفت این یه درویشه که میشناسمش از طریق بابام. با درویش یه چیزایی گفت؛ من رفتم بیرون چایی و سیگار زدم.
اومد گفت برو دانشگاهی جایی، من یه سری کارای مغازه رو باید بکنم، عصر بیا بریم یه جایی.
عصر برگشتم پیشش، هوا داشت تاریک میشد. ترک موتورش نشستم و رفتیم کنار زمینای کشاورزی. هوا کامل تاریک شده بود. حتی نمیتونستم بپرسم الان باید اینجا چی کار کنیم.
چایی ریخت از تو فلاسکش و خوردیم و سیگار کشیدیم. گفت همین! باید میومدیم اینجا.
گفتم چرا؟
گفت: یارو بهم نگفت. گفت برید یه سر بزنید دم فلان جا.
گفتم مجتب من شب تنها عمرا نرم اون خونه. پاشو بیا باهام.
یکی دو شبی رو گذروند خونه من، یکی دو شب هم باقی دوستان و گاه من میرفتم خونهی کسی.
تا از سرم افتاد.











