وقتی میگرنی طور میشم از توی مغزم تا دون دونه دندونام درد میگیره. انگار یه کشِ کوتاه وصله بین پیشونیم تا شقیقهم، چشم و هرچی این وسطه رو جمع میکنه سمت هم. همیشه یه پیرهن نخیای چیزی مینداختم رو سرم که نور نیاد ولی اونورش پیدا باشه به کارام برسم.
امشب از اون شباست
مغزم داررررره میترکهههههههه
صبح روز پنجاهم؛
هزاران چیز تو لیست دارم یاد بگیرم و قشنگ هر دونهش باعث پریدن از خوابم میشه.
دارم میشم باز خودم.
a naive pedantic retweeted
« پذیرفتن بخش اعظمی از پخته شدنه,
اگه بپرسن بعد از پذیرش چی نشونهی پختگیه، میگم اصرار نکردن روی هیچچیز این دنیا..»🤍✨
هالویین تِم، یادآوری کنم که یه کلیسا تو میلان هست، دیواراش پر از جمجمهی اِنسونه 😬
Santuario di San Bernardino alle Ossa
تو دورانِ باروک برداشتن قبرستون کناری رو خالی کردن چسبوندن اسکلتها رو به دیوار. اسکلتای مریضای بیمارستان و زندانیا و اینا بودن.
تو بابل درس میخوندم، پایینِ اوپن شُل رو مبل خوابم گرفتم و سرم پایین افتاد و رفتم، خواب دیدم جنا اومدن خونه میرقصن. هی از خواب پا میشدم اما از ترس چشمم رو نمیتونستم باز کنم؛ باز میخوابیدم زود صبح شه. سه چهار باری شد این موضوع. فضای خونه گرم بود با اینکه پنجره باز بود و زمستون بود. تو این خواب و بیداریا فکر میکردم من کی پنجره رو باز کردم؟
صدای بشقاب اینا از پشت سر میومد تو آشپزخونه. بدنم لمس بود و حتی کلهم رو نمیتونستم تکون بدم. بهم میگفتن پاشو بیا برقص و من برای اینکه روبرو نشم با چیزی که دورم بود سرم رو حتی بالا نمیاوردم و تو خواب، خودم رو به خواب زده بودم.
بار آخری که بیدار شدم صبح بود. پنجره بسته بود. خون یخخخخ. بدنم خشک بود. من اصلا غیر افقی کامل خوابم نمیبرد، چجوری ۱۰-۱۲ ساعت تونسته بودم نشسته رو مبل بخوابم.
سر کوچه یه سوپر مارکت بود و یه پسر بابلی به نام مجتبی ادارهش میکرد. کتابخون بود و دوست شده بودیم. رفتم پیش مُجتَب، گفتم مجتب، اینجوریه داستان. میخواستم دستم بندازه اما واکنش صورتش هنوز منو میلرزونه. خشک شد در جا. گفت نرو خونه یه چایی کیسهای داد بهم بخورم؛ زنگ زد به یکی. بهم گفت این یه درویشه که میشناسمش از طریق بابام. با درویش یه چیزایی گفت؛ من رفتم بیرون چایی و سیگار زدم.
اومد گفت برو دانشگاهی جایی، من یه سری کارای مغازه رو باید بکنم، عصر بیا بریم یه جایی.
عصر برگشتم پیشش، هوا داشت تاریک میشد. ترک موتورش نشستم و رفتیم کنار زمینای کشاورزی. هوا کامل تاریک شده بود. حتی نمیتونستم بپرسم الان باید اینجا چی کار کنیم.
چایی ریخت از تو فلاسکش و خوردیم و سیگار کشیدیم. گفت همین! باید میومدیم اینجا.
گفتم چرا؟
گفت: یارو بهم نگفت. گفت برید یه سر بزنید دم فلان جا.
گفتم مجتب من شب تنها عمرا نرم اون خونه. پاشو بیا باهام.
یکی دو شبی رو گذروند خونه من، یکی دو شب هم باقی دوستان و گاه من میرفتم خونهی کسی.
تا از سرم افتاد.
a naive pedantic retweeted
از آدمهاییکه از رنجهاشون بهعنوان بهانهای برای آسیب زدن به تو استفاده میکنن،
دوری کن…
مصداق بارزش برای من پارتنر محترم گذشتهم بود. هر موجود ناسالمی براشون از نزدیکترین ها میشد و چنان رگ گردن مراقبش میشد.
گویی به جای خود-بازسازی، فرد دنبال از اول چهرهای دیگر داشتن میگرده.
میانگین رو فراموش نباید کرد. همونطور که مغز آدمی میل به بینظیر بودن داره؛ رفع نیازهاش رو از میانگین جامعه طلب میکنه. مفهوم ترند اینه که یه امرِ حاشیهای به شکل آماری میل به میانگین داره (داره انجامش یا مصرفش بیشتر میشه).
ما هم این وسط میگیم، من فرق دارماا! اما برای تامین اون تفاوته همون مصرفای میانگین رو میکنیم و از مغز توقع بینظقر بودن میکنیم.
نی-می-شِد!! :دی کوزه و درون و طراوت و این حرفا!!!
خوب و بد نداره، اما نظمش مهمه که اونی که از خودمون میشناسیم متلاشی نشه.
من جدا manual از این سن ندارم. حالا تو سنهای دیگه هم نداشتم. اما ۲۵ بودم کسی نمیگفت بایستی بدونی خب!! الانم حالا کسی نمیگه اما وایب اینه که تو باید دیگه بدونی!
ببینید آدم نخواهد دونست، زندگی همینه تا تهش. شاید خستگی از حیات بیشتر میشه (من اوکیم و خستم نکرده هنوز) و این، کمتر ریسک کردن میاره و ترجمانِ این رویکرد میشه وای طرف میدونه!
تا زمانی که یه میل به حیات هست شما ریسک میکنی و ریسک تعریفش از ندونستن خیلی از متغیرها میاد.
روز چهلونهم؛
وقتی تغییر میکنی؛ و دوست نداری تغییر رو چی؟
یعنی میگی قبلیم رو بیشتر دوست داشتم یا من اینجوری نبودم! حتی با اینکه آسودگیت بیشتره.
خب برام معلوم میشه ورژنِ قبلی مثل مخدر فقط در جهت تامین یه نیاز بوده نه به اندازهی کافی منسجم که همه چیز رو در بر بگیره.
دریای جمال تو چون موج زند ناگه
پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید
هر جا که رَوی، آیی، فرشت همه زر بادا
وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی
میگو که جفای تو حلواست همه حلوا
a naive pedantic retweeted
مراقبت از اینکه هیچ کس در حضور تو حس کوچکی نکند اصیل ترین نشانه ی شعور است
در دنیایی که همه برای بزرگ شدن دیگری را له میکنند
دوستی از اینجا، اومد ناشناس پادکست معرفی کرد. نشستم گوش میدم. ماچ به مَغزِت.
*** خیلی وقت بود با پادکست ایرانی قهر بودم (از اولین شنوندههای این چنل بی و اینا بودم و خوشم نیومد از رفتاراشون در طولانی مدت ول کردم).













