یاد داستان اولدوز و عروسک سخنگو افتادم. همون موقعش هم من مدتها برای اولدوز تنها گریه میکردم.
یه جوری دنبال این شر و ورها هستین که انگار بدونین الان میزنه یا فردا فرقی داره. در هر صورت شما میتونی بشینی نگاه کنی ببینی خدا برات چی خواسته، پودر شی یا پودر شدن دیگرانو ببینی. هیچی ازت برنمیاد. وا بدین
شماها با قیمت کاغذ اینا اوکیاین؟ یه دفتر خریدم کمرم تا نصفه شکست. بچهمچههاتونو چه جور فرستادین مدرسه امسال؟ من بودم میگفتم روی روزنامه مشق بنویسه
امروز کنده شدن از تخت و پنجرهی باز و پتو ساعت ۷ صبح برای من از دل کندن از یه تعدادی سختتر بود. واقعا بهم فشار اومد.
روزی سه بار با خودتون به نظرم تکرار کنین: اگر کسی به من احترام میگذاره از شعور خودش هم هست، من خیلی موجود خاصی نیستم که دیگه تو دنیا شبیهم نباشه و عین من پیدا نشه. اینجور شاید زندگی برای خودتون و ما بهتر و آرومتر گذشت.










