یه آقایی اومد با کتشلوار و دکمهسردست و اینا، چند دقیقه بعد یک خانومه اومد. از لحظه اول مردی تعجب کرد گفت دخترتون کو؟ گفت خودمم. گفت من با شما قرار نداشتم با صاحب این عکسا قرار داشتم، خانومه گفت خودمم، مرده هی ورق میزد میگفت اینم خودتی؟! هی میگفت آره بابا خودمم، بعد یهو قاطی/
اما در نهایت مهر بیمهر شماها برای من در سکوت و انتخاب بیشتر لاکهایی برای فرو رفتن در وجودم و بودن درون خودم و حرف نزدن گذشت، اونم دقیقا در حالی که همه میدیدن هر دقیقه دارم حرف میزنم. همون مسیری که روزی فکر میکردم هیچوقت انتخابش نمیکنم.