میـم.اَلفـــ retweeted
شیفتهی جملهی «به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم» یا «به حرمت وقتایی که با هم گذروندیم» هستم. به نظرم کاملاً بوی شعور و احترام میده. اینکه ارزش لحظات خوبی که با آدمها داشتی، برات بیشتر از اتفاقات بدی باشه که بینتون افتاده. بالغانهست.
میـم.اَلفـــ retweeted
دیگه کمکی نکردم، دعوتی نکردم، پیامی ندادم، زنگی نزدم و فهمیدم که واقعی من بودم، نه اونا.
مینویسم، اشک میریزم و در اخر سند نمیکنم، چون تو متوجه شدی دارم اذیت میشم و نخواستی کاری بکنی و فقط ترجیح دادی این وسط یکی رو یا سوالهای تو ذهنش و ناراحتیش رها کنی.
میـم.اَلفـــ retweeted
دوست دارم تمام کسایی که گل میکشن رو بگیرم تا سر حد مرگ بزنم. مادرجنده برو یه جای دیگه بکش خفه شدیم بوی عن طبخ شده میدی کیر تو تک تک سلولای کرمزدهی عفونتیت!
میـم.اَلفـــ retweeted
یه فشار احساسی سنگین تحمل میکنی و بوووم، یهو میبینی حافظهت ضعیف شده؛ چون بدنت فکر کرده بهترین راه محافظت ازت همینه، و تو نمیدونی باید ازش ممنون باشی یا ناراحت باشی که نه تنها دچار تروما شدی بلکه حافظهت هم ضعیفتر شده. :)))))))
میـم.اَلفـــ retweeted
از این داستان که باید دست نیافتنی به نظر برسی تا ادم ها قدرت و بدونن خستم
دلم میخواد too much حضور داشته باشم همش در حال overshare باشم ولی ادم ها قدرم و بدونن
میـم.اَلفـــ retweeted
هیچ کدوم از کارایی که برات کردم بخاطر این نبود که منو دوست داشته باشی؛ اون کارارو کردم چون دوستت داشتم.
از اینکه برای رفع تکلیف و جبران برام کاری انجام بشه متنفرم، چون احساس میکنم تمام عشق و ذوقی که خودم حین انجام اون کار داشتم زیر سوال میره.














